دیوان حافظ · غزل ۱۱۰
فال حافظ غزل ۱۱۰: پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
مضمون: عشق دیرهنگام و راز آشکار
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وآن راز که در دل بنهفتم به درافتاد
◆ بیت شاهد فال
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد
دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد
بس کشته دل زنده که بر یکدگر افتاد
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد
حافظ که سر زلف بتان دستکشش بود
بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد
معنی واژههای دشوار
- پیرانهسر
- در روزگار پیری
- هواگیر
- پرندهای که به هوا برخاسته و پرواز گرفته
- نافه
- کیسه مشک در ناف آهوی ختن
- دیر مکافات
- جهان، که سرای پاداش و کیفر است
- دردکش
- کسی که درد ته جام را مینوشد؛ رند خاکسار و رنجکشیده
- طینت
- سرشت، فطرت
- بدگهر
- بدذات، کسی که سرشت پست دارد
- طرفه
- شگفت، نادر و عجیب
تفسیر فال
ای صاحب فال، حافظ در این غزل از شگفتی دلش میگوید: در روزگار پیری، عشقی جوان به سرش افتاده و رازی که سالها در دل نهفته بود اکنون آشکار شده است. این فال نشان میدهد که در زندگیات چیزی تازه و پرشور در حال جوانه زدن است؛ شاید عشقی، شاید شوقی که گمان میکردی زمانش گذشته. مرغ دل از راه نگاه به هوا برخاسته و در دامی افتاده است، و آهوی مشکینچشم خون بسیار در جگر شاعر کرده؛ پس این شور بیرنج نیست. شاعر همچنین تجربهای تلخ را یادآوری میکند: در این دیر مکافات، هر که با دردکشان درافتاد برافتاد. و میگوید سنگ سیاه اگر جان هم بدهد لعل نمیشود؛ یعنی گوهر اصلی آدمها با تظاهر عوض نمیشود. فال به تو میگوید به شور تازهات اعتماد کن، اما در انتخاب همراه به گوهر و سرشت او بنگر نه به ظاهرش، و با اهل دل دشمنی مکن.
راهنمایی برای نیت شما
از اینکه دیر به خواستهات رسیدهای شرم نکن؛ هیچ زمانی برای آغاز دیر نیست. اما پیش از سپردن دل، رفتار طرف مقابل را در موقعیتهای گوناگون ببین و به سرشت او توجه کن. با کسانی که رنج کشیده و اهل صفا هستند درنیفت و از قضاوت عجولانه بپرهیز. شور را با خرد همراه کن تا به پشیمانی نرسی.