دیوان حافظ · غزل ۴۵۵
فال حافظ غزل ۴۵۵: عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی
مضمون: بیداری و پرواز
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام میام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شدهاند
شاهبازان طریقت به مقام مگسی
دوش در خیل غلامان درش میرفتم
گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی؟
با دل خونشده چون نافه خوشش باید بود
هر که مشهور جهان گشت به مشکیننفسی
لمع البرق من الطور و آنست به
فلعلی لک آت بشهاب قبس
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
وه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
◆ بیت شاهد فال
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم
جان نهادیم بر آتش ز پی خوشنفسی
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ
یسر الله طریقاً بک یا ملتمسی
معنی واژههای دشوار
- بوالهوسی
- هوسبازی، دمدمیمزاجی
- شاهباز
- باز بزرگ شکاری؛ کنایه از سالک بلندهمت
- نافه
- کیسه مشک در ناف آهوی ختن
- قبس
- پاره آتش، شعله
- جرس
- زنگ کاروان
- شجر طوبی
- درخت طوبی در بهشت
- مجمر
- آتشدان، عودسوز
- یسر الله طریقاً
- خدا راهی آسان کند
تفسیر فال
ای صاحب فال، حافظ این غزل را با حسرت آغاز میکند: عمر به بیحاصلی و هوسبازی گذشت. او از شاهبازان طریقت گله دارد که به مقام مگسی قانع شدهاند؛ یعنی کسانی که توانایی اوج گرفتن داشتند، به اندکی بسنده کردند. در میانه غزل، تصویری تکاندهنده میآید: کاروان رفت و تو در خوابی و بیابان پیش روست. اما فال تو در بیت امیدبخش بعدی است: بال بگشا و از درخت طوبی آواز سر بده؛ حیف است مرغی چون تو اسیر قفس باشد. این بیت تو را از تواناییهایی آگاه میکند که هنوز به کار نگرفتهای. حافظ با اشاره به داستان موسی، از برقی میگوید که از کوه طور درخشید و امید آوردن شعلهای از آن آتش. یعنی نشانه راه دیده شده و باید به سویش رفت. او همچنین میگوید هر که به خوشنفسی شهره شد، باید چون نافه با دل خونشده خوش باشد. پس رنجهایت را پایان راه ندان؛ وقت آن است که بال بگشایی.
راهنمایی برای نیت شما
زمان کافی را در تردید گذراندهای؛ اکنون وقت عمل است. به تواناییهایت باور داشته باش و به کمتر از شایستگیات قانع نشو. یک هدف روشن انتخاب کن و از همین هفته برایش گام بردار. اگر محیطی تو را محدود کرده، به فکر راهی برای بیرون آمدن از آن باش. پرواز از تصمیم آغاز میشود.