دیوان حافظ · غزل ۳۱۶
فال حافظ غزل ۳۱۶: زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
مضمون: خواهش وفاداری از یار
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
◆ بیت شاهد فال
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم
معنی واژههای دشوار
- بر باد دادن
- نابود کردن، تباه ساختن
- بنیاد کردن
- آغاز کردن و پایه نهادن
- طره
- دسته موی پیشانی، گیسوی تابدار
- اغیار
- بیگانگان، رقیبان
- برگ گل
- ساز و سامان گل؛ نیاز به گل
- شور شیرین
- فتنه شیرین؛ اشاره به داستان شیرین و فرهاد
- آصف
- وزیر سلیمان؛ کنایه از وزیر دانا
- حاشا
- هرگز، دور باد
تفسیر فال
ای صاحب فال، این غزل سراسر خواهشهای عاشقی است که از یار میخواهد او را به دست بیقراری نسپارد. حافظ با زبانی آهنگین میگوید زلف بر باد مده تا مرا بر باد ندهی، ناز را بنیاد مکن تا بنیادم را برنکنی. شاید تو نیز این روزها نگران پیوندی هستی که دوستش داری و از بیاعتنایی یا دودلی طرف مقابل میهراسی. شاعر میخواهد یار بیگانه نشود، شمع هر جمعی نباشد و یاد هر قومی نکند تا او را از یاد نبرد؛ یعنی در دل آرزوی وفاداری و یکدلی دارد. او از شهره شهر شدن یار نیز میترسد، مبادا چون فرهاد سر به کوه بگذارد. اما بیت شاهد فال تو در اوج همین التماسها، دری به رهایی میگشاید: رحم کن بر من مسکین و به فریادم برس. فریاد تو شنیده میشود و این رابطه هنوز امید دارد. حافظ در پایان میگوید از آن روز که در بند توام، آزادم؛ دلبستگی راستین، اسارت نیست بلکه آزادی است.
راهنمایی برای نیت شما
اگر نگران پیوندی هستی، خواستههایت را آرام و روشن بیان کن، نه با گلایه و تهدید. از طرف مقابل وفاداری بخواه، اما خودت نیز نمونه یکدلی باش. حسادت را به دلت راه نده و اعتماد را تمرین کن. پیوندی که بر صداقت بنا شود، به جای بند، احساس آزادی میدهد.