دیوان حافظ · غزل ۳۱۸
فال حافظ غزل ۳۱۸: مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
مضمون: گلایه عاشقانه و امید
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم؟
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی؟
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
◆ بیت شاهد فال
معنی واژههای دشوار
- زیادت
- افزونی، بیشی
- سامان
- حال و وضع، سر و سامان
- سر داشتن
- قصد و اندیشه داشتن
- گذار آوردن
- گذر کردن، عبور کردن از جایی
- دمار برآوردن
- نابود کردن، هلاک ساختن
- جام هلالی
- جام باریک و خمیده چون ماه نو
- خصم
- دشمن
- دمسرد
- سردمهر، بیمحبت و دلسردکننده
تفسیر فال
ای صاحب فال، حافظ در این غزل از کشمکش شیرین عشق میگوید: یار او را میبیند و هر دم دردش را افزون میکند، و او یار را میبیند و هر دم میلش بیشتر میشود. شاید تو نیز این روزها در رابطه یا کاری گرفتاری که هرچه بیشتر به آن نزدیک میشوی، دلبستگیات بیشتر میشود و پاسخی که میخواهی کمتر. شاعر گلایه میکند که یار حالش را نمیپرسد و به درمانش نمیکوشد، و میگوید این راهش نیست که مرا بر خاک بگذاری و بگریزی؛ گذری کن و باز حالم را بپرس. اما در میانه غزل خاطرهای روشن پیدا میشود: شبی در تاریکی زلف یار، دل را میجسته و ناگاه رخسارش را دیده است. یعنی لحظههای خوش گذشته نشان میدهد امید بیپایه نیست. بیت شاهد فال تو این است: تو با حافظ خوش باش و به دشمن بگو جان بده؛ وقتی گرمی از تو میبینم، از خصم دمسرد چه باک. محبت گرم یک نفر، تو را از سردی بدخواهان بینیاز میکند.
راهنمایی برای نیت شما
اگر از بیتوجهی کسی دلگیری، گلایهات را با مهربانی بگو و بخواه حالت را بپرسد. به خاطرههای خوبتان تکیه کن، اما به آنها بسنده نکن. به حرف بدخواهان و آدمهای دمسرد اهمیت نده. گرمی یک رابطه صادقانه را با پرسیدن و دیدار نگه دار.