دیوان حافظ · غزل ۳۴۰
فال حافظ غزل ۳۴۰: من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مضمون: امید به عفو و فروتنی
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
من کی آزاد شوم از غم دل؟ چون هر دم
هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم
حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش
این قدر هست که گه گه قدحی مینوشم
هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا
فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
◆ بیت شاهد فال
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم؟
خرقهپوشی من از غایت دینداری نیست
پردهای بر سر صد عیب نهان میپوشم
من که خواهم که ننوشم به جز از راوق خم
چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم؟
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
معنی واژههای دشوار
- خم
- خمره بزرگ شراب
- مهر بر لب زدن
- خاموش ماندن، دم فروبستن
- حاش لله
- پناه بر خدا، هرگز چنین نیست
- علیرغم
- به رغم، با وجود مخالفت
- روضه رضوان
- باغ بهشت
- جو
- دانه جو؛ کنایه از چیز کمبها
- راوق
- شراب صاف و پالوده
- نیوشیدن
- شنیدن، گوش سپردن
تفسیر فال
ای صاحب فال، حافظ در این غزل از درونی جوشان میگوید؛ چون خم می از آتش دل در جوش است اما مهر بر لب زده و خاموش خون دل میخورد. شاید تو نیز این روزها احساسی بزرگ را در دل نگه داشتهای و با کسی در میان نمیگذاری. شاعر با فروتنی میگوید به طاعت خود معتقد نیست و خرقهپوشیاش از سر دینداری نیست، بلکه پردهای است بر صد عیب پنهان. این صداقت با خود، آغاز هر اصلاحی است. بیت شاهد فال تو امیدی بزرگ دارد: امید دارم که به رغم دشمن، در روز جزا فیض عفو او بار گناه بر دوشم ننهد. فال تو میگوید درِ بخشش بسته نیست؛ هیچ لغزشی چنان سنگین نیست که بازگشت را ناممکن کند. حافظ با طنزی ژرف میگوید پدرم آدم روضه رضوان را به دو گندم فروخت، من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم؟ یعنی دلبستگی به دنیا را سبک بگیر. او در پایان به سخن پیر مغان گوش میسپارد؛ تو نیز پند دانایان را بشنو.
راهنمایی برای نیت شما
اگر از اشتباهی در گذشته رنج میبری، خودت را نبخشیده رها نکن. با خود صادق باش، عیبهایت را بپذیر و برای جبران گامی بردار. به داوری دیگران بیش از اندازه اهمیت نده و به بخشش خدا امیدوار باش. دلبستگیهای مادی را سبک بگیر و از تجربه دانایان بهره ببر.