دیوان حافظ · غزل ۴۴۲
فال حافظ غزل ۴۴۲: به جان او که گرم دسترس به جان بودی
مضمون: بینیازی و سرسپردگی
به جان او که گرم دسترس به جان بودی
کمینه پیشکش بندگانش آن بودی
بگفتمی که بها چیست خاک پایش را؟
اگر حیات گرانمایه جاودان بودی
به بندگی قدش سرو معترف گشتی
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی
به خواب نیز نمیبینمش چه جای وصال
چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
اگر دلم نشدی پایبند طره او
کیاش قرار در این تیرهخاکدان بودی؟
به رخ چو مهر فلک بینظیر آفاق است
به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی
درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور
که بر دو دیده ما حکم او روان بودی
◆ بیت شاهد فال
ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی؟
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی
معنی واژههای دشوار
- دسترس
- توانایی، دست یافتن و اختیار
- کمینه
- کمترین، ناچیزترین
- پیشکش
- هدیه به بزرگتر
- سوسن آزاده
- گل سوسن که برگهایش را به زبان تشبیه کردهاند
- خاکدان
- دنیای خاکی، جهان
- لمعه
- درخشش، پرتو نور
- صبحخوان
- پرندهای که سحرگاه میخواند
تفسیر فال
ای صاحب فال، حافظ در این غزل از عشقی سخن میگوید که جان را کمترین پیشکش میداند. او سوگند میخورد که اگر بر جان خود اختیار داشت، آن را به بندگان یار پیشکش میکرد، و حتی حیات جاودان را بهای خاک پای او نمیداند. با این همه، دردی در این غزل هست: یار را حتی در خواب نمیبیند، چه رسد به وصال. حافظ رخ یار را چون خورشید فلک بینظیر میبیند، اما دریغ میخورد که دلش ذرهای مهربان نیست. بیت شاهد، آرزوی روشنی است: کاش چون پرتوی از نور از در درمیآمدی. این تصویر برای نیت تو امیدبخش است، زیرا نور ناگهان و بیخبر وارد میشود. حافظ همچنین میگوید اگر دلش پایبند طره یار نبود، در این تیرهخاکدان قراری نداشت؛ یعنی همین دلبستگی است که زندگی را معنا میبخشد. و در پایان، نالهاش از آن رو به گوش رسید که همدم مرغان سحرخوان بود. پس تو نیز سحرخیز و امیدوار بمان؛ روشنی دیر یا زود از در درمیآید.
راهنمایی برای نیت شما
دلبستگیات را مایه شرمندگی ندان؛ همین شوق است که روزهایت را معنا میدهد. اما همه وجودت را در انتظار پاسخ دیگری خرج نکن. صبحها زودتر برخیز، با خود و خدا خلوت کن و نیتت را تازه کن. خبر خوش ممکن است ناگهانی برسد؛ آماده و آرام باش.